کوچ   

من رفتم به این آدرس http://www.donafari1.blogspot.com/

لینک
یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

   جواب   

سلام

امروزبالاخره جواب نامه دوستمو دادم البته براش تایپ کردم خیلی سخت بود ولی خوب انجامش دادم

میدونید چندروزه که فکرمیکنم کلاً قاطی کردم چون وقتی تو خیابون دارم راه میرم حس میکنم بعضی

ازآدمهاروکه میبینم میشناسمشون یا قبلاً یه جادیدمشون یا باهاشون حرف زدم ولی نمیدونم کجا وکی

سه روزپیش تو ونک نزدیک بود ازیکی حسابی کتک بخورم ازبس بهش زل زدم ونگاش کردم خوب شدطرف

دخترنبود وگرنه حتما فکرمیکرد من منظوری دارم چون این آقاهه که چیزی نمونده بود بزنه توگوشم ومن

همش اصرار میکردم که من یه جاشمارو دیدیم واون میگفت بروبابا مارو گرفتی خلاصه شانس آوردم که با

وساطت یه نفرقضیه به خوبی وخوشی حل شد وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد چون اون

ازنظرجسمی خیلی ازمن قوی تربود ومن بعداً فکرکردم که اصلا تناسبی با من نداره ومعلومه که من با

اون نمیتونم هیچ ارتباطی داشته باشم ولی خوب دیگه دیرشده بود وکارازکارگذشته بود.نمیدونم شاید

واسه شماهم پیش اومده باشه اما تجربه خوبی نیست توصیه میکنم امتحانش نکنین.

البته یه اتفاق دیگه هم برام پیش میاد که شک ندارم که خیلی عجیبه الان چندوقته که هرچی تایپ میکنم

فکرمیکنم غلط دیکته داره ومدام دوباره چکش میکنم که درسته یا نه فکرکنم وسواس پیداکردم اونم ازنوع

بدش .

 

 

 

 

لینک
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

   پاییز   

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز ...

 

دلم میخواد ازاینجا برم شاید اسباب کشی کنم و برم به یه جای دیگه

شاید به bligspot نمیدونم چرا ولی فضای اونجارو بیشتردوست دارم

فردا اول پاییزه به قول همسرم آدمها تو این فصل زود عاشق میشن پس مواظب خودتون باشین

یه وقت سریه پیچ یا تو یه برخورد نزدیک ازنوع سوم عاشق نشین ،بعد نگین نگفتم

خلاصه ازفردا میشه صدای خشک شکستن ومردن برگهارو زیر پاهامون حس کنیم

دوباره بارون وبادو خاطره های که سالها ازشون گذشته ولی هرباربا اومدن این موقع دوباره این زخمهای کهنه سربازمیکنن

یاد مدرسه رفتن وترس ازننوشتن مشق وجا انداختن مشقهای زیادو خلاصه تلخ وشیرین های مدرسه .یاددوستان کوچکی که الان بزرگ شدن وشاید بارها ازکنارهم ردشدین ولی همدیگرو نشناختین.

یاد همکلاسیهای کودکی

یاد دانشگاه رفتن وتغییر محیط دادن وبزرگ شدن وغم وشادیهای دانشگاه.

یاد دوستهای که دوست داشتی از شبانه روز44 ساعتشو با

 اونها باشی وهرکاری میکردی که یه جوری جوربشه که یه

خونه مجردی با قرض و قوله بگیرید که بیشترباهم باشید ولی

الان سالهاست که حتی نمیدونی صمیمی ترینشون کجاست

خلاصه باد که میاد فریاد میزنه :

پاییز اومد اینور پرچین باغ....

 

 

 

لینک
یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

   توکل   

صبح داشتم میومدم توماشین رادیو گوش میکردم که گوینده درمورد دعا کردن صحبت میکردکه این کار چقدرمیتونه تو

بیماری های روانی موثرباشه و درموردش توضیح میداد

 

درهمین بین از یک کارشناس آقای دکترمظاهری که نمیدونم دکترای چی چی داشت درمورد دعا کردن

پرسید که چقدرمیتونه کمک کنه که بیماری های روانی کمتربشه ومردمی که دعا میکنن وتوکل میکنن

خیلی جامعه سالم تری دارن وگفت که مخصوصا توکل کردن خیلی تاثیرگذاره و وقتی توکل میکنی درواقع

تو کارتو میسپاری به کاردان وکسی که صاحب قدرته وگفت که البته اون اطلاع نداره که ادیان دیگه توکل

دارن یا ندارن ولی طبق آمار دانشگاه نمیدونم چی چی از چندصدنفرکه آمار گرفتن کسانی که دعا میکردن

کمتر دچاربیماری روانی شده بودن.

خلاصه برام خیلی جالب بود که این آقای دکترمحترم داشت حرفاشو با استناد به آمار یک دانشگاه خارجی

مستند میکرد درحالی که خودش عنوان میکرد که اون درمورد ادیان دیگه اطلاع نداره که اونها تو دینشون

توکل کردن دارن یا نه خوب اگه نمیدونی چرا درموردش حرف میزنی اگه نمیدونی بهتره اجازه بدی یکی که

میدونه درموردش حرف بزنه.

خیلی حالم بدمیشه وقتی یکی میره تو تلویزیون یا رادیو ومیکروفونو میگیره درمورد موضوعاتی حرف میزنه

که ازشون اطلاع نداره وتازه کلی هم مستند ومدرکم میاره

 

لینک
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

   نامه   

دیشب رسیدم خونه باورتون نمیشه که واسم یه نامه اومده بود.میگم باورتون نمیشه چون با اینهمه امکانات مثل تلفن وکامپیوتر دیگه خیلی وقته که کسی برام نامه ننوشته بود البته خودمم واسه کسی ننوشتم.

نامه ازیکی دوستام بودکه چندساله ژاپنه واونجا گرفتارشده .

کل نامه همش 10 خط بود که حال خودمو وهمسرمو پرسیده بود.

و یه جاشم نوشته بود که قبلاً هم نامه داده واگه این یکی رو جواب ندم دیگه واسم نمینویسه

خلاصه خیلی شکوه وشکایت کرده بود

 

یه جا میخوندم :

اگه یه روز قهرمان وزنه برداری بشی یا تو المپیاد اول شی هرکسی که تورو میشناسه به همه میگه هی ببینید اون رفیقه منه

اما امان ازاون روزی که معتاد باشی ،خلافی کرده باشی ویا حتی تو یه مسابقه ببازی یا کنکور قبول نشی

هرکسی میاد پیشت میشنه حتما اولش میگه ببین ما رفیقتیم

خلاصه خیلی حالم گرفته شد ازاینکه دوستم حالا تو این وضع گرفتار

ومن هیچ غلطی نمیتونم براش بکنم

و فقط میتونم چند خط اراجیف واسش بنویسم که ماخوبیم همه بهت

سلام میرسونن و....

گاهی وقتها ازاینکه اینقدرضعیفم که کار ازدستم برنمیداد خیلی دلم

میگیره .

من اینجا بس دلم تنگ است وهرسازی که میبینم

بد آهنگ است

بیا ره توشه بردایم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است

 

آره تو هم رفتی ببینی که آسمون چه رنگیه که گیرکردی وهمون جا

موندی.

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

   دوری   

یکی ازسربازها که هشت ماه بود به خونه نرفته بود واسه مادرش نامه ای به این شرح نوشت:

 

مادرگرامی پس ازعرض سلام خدانگهدار

 

لینک
چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

       

مثل حلزون شدم که خیلی دارم آروم حرکت میکنم 

گاهی اصلا فکرمیکنم من ایستادم وبقیه دارن میرن

بعدش به خودم میگم بذاربرن بذار همه برن ولی همیشه این منو اذیت

میکنه که وقتی هرکی رفت دلت براش تنگ میشه ومدام نق میزنی که چرا رفت.

خدا نمیدونه که به کدوم حرفمون گوش بده وکدومو پس بزنه

لینک
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

       

گاهی وقتها دلم واسه یه کسایی تنگ میشه که خودم باورنمیکنم

یا بعضی شبها خواب یه آدمهای میبینم که ممکنه فقط تو زندگیم دوبار بیشتر ندیدیه باشمشون

چند سال پیش یکی از بچه محلامون تو یکی ازتیمهای ورزشی بود وواسه مسابقه رفته بود آلمان

خلاصه تو مسابقه که نمیتونه مقامی بیاره ولی آخرکاربا تیمش برنگشت وهمونجا موند بعد ازچند سال برگشت که اول چندوقتی بردنش برای توضیح دادن

ووقتی اومد همه تومحل بهش سرکوفت میزدن که چرا برگشتی همون جا میموندی چون همه تو سن نوجونی وعشق خارج

واون آخرش یک جمله ای گفت که بعد ازگذشتن این همه سال فراموشش نکردم

اون گفت باور نمیکنید دلم واسه باقالی فروش محلم  تنگ شده بود

باقالی فروش یک فروشنده دوره گرد بود که اتفاقا توهمسایگی ما زندگی میکردوتقریبا همه محل اونو میشناختن که تابستونا فالوده میفروخت وزمستونا باقالی وتقریبا هرروز اونو چندین دفعه میدیم چون مدام درحال حرکت ازاین کوچه به اون کوچه بود

ولی حالا گاهی خودمم حس میکنم دلم واسه اون کوچه واون آدمها با همه خوبی وبدیشون دلم تنگ میشه واسه کسایی که سالها همسایت بودن نزدیکت بودن ولی حتی یکبارم بهشون سلام نکردی ونتونستی بهشون نزدیک بشی .

وحالا که نگاه میکنم میبینم خودم حتی دلم واسه باقالی فروش محلمون هم تنگ شده

گاهی وقتها که میرم محل سابقمون ومیبینم دیگه مثل سابق نیست دیگه هیچکدوم از اون آدمها نیستند بیشتر دلم میگیره

یاد بچه های که ازنسل منن والان تو بهشت زهران یا اصلا رفتن وبرنگشتن یا اونهای که به هوای کار کردن وپول زیاد درآوردن رفتن ژاپن وهنوزم که هنوزه توراه رفت اومد به اونجان یا اونهای که هنوزم یادشون نرفته سرکوچه نشستن وسیگارکشیدنو گاهی توجوب افتادنو بعدش ...

ویا اونهای که الان هرجای این مملکت یه کاری دستشونه این یادواره نسل منه نسلی که به جنگ خورد نسلی که به سازندگی خورد نسلی که تو تمام شهر ها اسم کوچه هاشونو به اسم نسل من صدا میکنن

 

لینک
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

       

صداکن مرا صدای تو خوب است....

وقتی بچه بودم تقریبا ٨ سالم بود گاهی وقتها تابستونا همه فامیل جمع میشدیم دورهم ومن همیشه کلی با این وضع حال میکردم چون خیلی شلوغ بود ومیتونستی هر شیطونی که بخوای بکنی وکسی هم متوجه نشه

 

اون موقع ها وقتی با پسرعمو ودخترعموهام ،پسرعمه ودخترعمه هام وپسرخاله ودخترخاله وپسردایی ودخترداییهام دورهم جمع میشدیم

من همیشه میگفتم که وقتی بزرگ شدم حتما راننده تریلی یا راننده اتوبوس میشم وتابستونا حتما همگی باهم میریم مسافرت البته با اتوبوس یا تریلی من

من حسابی گرم میگرفتم وبا حرارت تعریف میکردم که چطور کف تریلی خودمو فرش میکنم واون گوشه هم یک آشپزخونه کوچیک درست میکنم

البته تریلی من کانتینردار بود ومشکل بارون وبرف یا آفتاب وبادو نداشتیم

خلاصه تو خیال با هم کلی مسافرت میرفتیم وخوش میگذروندیم

خلاصه ما بزرگ شدیم اتفاقاٌ دوتا ازپسرعمه هام هم تریلی خریدن واونم چی کانتینردار اما سالهاست که ما خیلی کمتر همدیگرو میبینیم

اونم معمولا جاهای مثل مراسم ختم یا عروسی یکی ازفامیلها اونم به شرطی که همه بیان ودوباره جمعمون دور هم جمع بشه تازه هرکسی واسه خودش کاره ای شده وکلی تو قیافه است .مثلا استاد دانشگاه

دکتر ،مهندس ،وکیل خلاصه الان هرکسی واسه خودش مهم شده .دیگه هیچکس دلش نمیخواد حتی توخیالم سوارتریلی کانتینر دار من بشه که توش آشپزخونه هم داره تا باهاش بریم دورایرانو بگردیم

الان حتی گاهی وقتها اگه همدیگرو تو خیابون ببینیم با اکراه با هم دست میدیم وسعی میکنیم زود ازشر هم خلاص شیم

وحالا وقتی جایی میریم ومن میبینم که بچه هاتو خونه دورهم جمع شدن ودارن باهم یه گوشه حرف میزنن فکرمیکنم که اونها به چه آینده ای فکرمیکنن .

زندگیه دیگه میگذره وچون میگذره خوش میگذره

 

لینک
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر

       

این متنو چندروز پیش یکی ازدوستام بهم داد خوشم اومد .

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

!.... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .

لینک
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ - حميدرضا مهاجر